تبليغاتX
گلنوش - پست سی ام

گلنوش

داستان زندگی ام کابوسی شوم بود و من در پی رهایی از آن به دنبال نوری پرواز کردم .

 

 

و من چه ذوقی کردم وقتی که جعبه رو باز کردم و دیدم  . . .

 

من داخل جعبه عروسکه خیلی ناز و مهربون دیدم خیلی خوشگل بود

عاشقش شدم و پریدم بغله بابام و کلی ازش تشکر کردم .

 

مامنم خیلی باهال برگشت و گفت آخه گلنوش دخترم تو دیگه از سنن و ساله عروسک بازیت گذشته دخترم خنده دار نیست  که تو عروسک بغلت کنی ماشالا شما خانومی شدی برای خودت

من یه کم ناراحت شدم ولی به مامانم گفتم مگه من دل ندارم من خلی عروسک دوست دارم اما نمیشینم عروسک بازی کنم که

فقط عروسک ها رو خیلی دوست دارم

بابام گفت اذیتش نکن بذار راحت باشه هرکی به یه چیزی علاقه داره

و من رفتم اتاقم و یه احساسی داشتم حتما باید برای عروسک لالایی میخوندم تا آروم می شدم

انگار این وسط من خودم بودم و عروسک بهانه بود برای خوندن

چرا اینقدر خوندن به آدم آرامش میده چرا چرا چرا ؟

و من لالایی ویگن رو خوندمو و اشک ریختم

 

من خاطره ها دارم وا این لالایی ویگن الان هم که دارم مینویسم یه احساسی منو در خودش فروبرده

وقتی یه اشک ریختم و لالایی خوندم انگار آروم شدم و خودم خوابم برد

صبح که پاشدم روز از نو روزی از نو

من خیلی سریع حاضر شدم تا برم مدرسه اینقدر دیر شده بود که حتی بندای کفشم رو هم نبستم و عجله عجله رفتم تا ماشین وسوار بشم

داشتم کیفم رو نگاه میکردم که ببینم کتابی جا نذاشتم که احساس چشمی رو تنم سنگینی کرد و من نگاهم برگشت به همون ماشینی که قبل سوار شدم و شماره گرفتم و زنگ زدم

اشکان بود که نگه داشت تا سوار شم . من ترسیدم . با هالت ترس رفتم عقب و نگاهمو دزدیدم .

صدا زد خانومی سوار نمیشی . حالا چرا زنگ میزنی حرف نمیزنی

ای رسمشه آخه . من خجالت کشیدم . ولی ترسیدم .

وای خدایا مدرسه ام دیر شد چیکار کنم اینم که دست بردار نیست

آخیش تاکسی اومد و من سوار شدم .

از تو آیینه دیدم داره میاد ترسم بیشتر شد ای داده بیداد چیکا رداره میکنه کجا داره میاد دنبالم چرا داره میاد ؟

و من رسیدم به مقصد و رفتم داخل مدرسه آخیش راحت شدم اینجا که دیگه نمیتونه بیاد

وقتی مدرسه تموم شد و من همش تو فکر اینکه این کیه و باز قضیه از چه قراره اومدم بیرون

آخ باز دوباره این پسه دمه مدرسه ماست که ای بابا

 

برام دست تکون داد . من به راهه خودم ادامه دادم نزدیکه مدرسه پارکی بود که من گاهی اوقات اونجا درس میخوندم و مسیر خونم هم از اونجا راه داشت . پیاده به سمته پارک رفتم . احساسه کسی که پشته سرته به من دست دا د . صدای لطفا صبر کن از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه وایستادم

برگشتم و اشکان رو دیدم .

اشکان : سلام

من : سلام

من شما ؟

اشکان : من میخوام باهات چند کلمه ای صحبت کنم وقت داری ؟

من : نمیدونستم چی بگم و چی نگم مونده بودم ازطرفی هم میخواستم باهاش آشنا بشم مخصوصا اون چشاش

من : اما خیلی کوتاه چون دیرم میشه

من : ببخشید شما از کجا منو میشناسید ؟

اشکان :  من فقط میخواستم بگم که میشه باهات راحت صحبت کنم

میتونم اسمه قشنگت رو بدونم ؟

من : گلنوش

اشکان : چه اسمه قشنگی داری مثه خودت ماهه

من : خندم گرفت و گفتم من مثه ماهم اونم ماهه به اون قشنگی

اشکان : پس چی حتی از ماهم قشنگتری

من : میتونم بپرسم شما که قصده خر کردن ندارید دارید ؟

اشکان : این چه حرفی که میزنی دختر

من : ببخشید اسمه شما چیه ؟

اشکان : من اشکانم

من : چه خوب اشکان اما اصلا به گلنوش نمیاد

و من مجذوب چشاش شده بود

به خودم اومدم دیدم خیلی داره دیر میشه و معذرت خواهی کردم

ولی ازم قول گرفت که حتما بهش زنگ بزنم و من هم قول دادم

 

ادامه دارد  . . .

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت9:41توسط گلنوش | |