تبليغاتX
گلنوش - پست بیست و هشتم

گلنوش

داستان زندگی ام کابوسی شوم بود و من در پی رهایی از آن به دنبال نوری پرواز کردم .

 

 

گذشت و گذشت تا اینکه من بالاخره وارده دبیرستان شدم

 

ساله اول که تموم شد و من تنهای تنها بودم پریسا نبود .

 

در این مدت فقط بهم نگاه میکرد و به حرفام گوش میداد  دیگه از شیطونیاش خبری نبود

منم خیلی اروم شده بودم 

کم کم وارد دوران جدیدی از زندگی شدم ساله دوم دبیرستان بود که اشکان وارده زندگی من شد

 

و یه اتفاقه خیلی ساده من و اشکان رو با هم آشنا کرد  .

من مثه همیشه سوار تاکسی میشدم تا به دبیرستان برم و خیلی هم تو لاکه خودم بودم .

 

و از همه جا بی خبر  . . .

اما  همینطور که انتظاره ماشین رو میکشیدم تا بیاد و منو سوار کنه یعنی در واقع من سوار ماشین بشم  . ماشینی که نگه داشت تا سوار شم اصلا حواسم نبود که شخصی و نباید به دلایله امنیتی سوارش نشم اما خب قربونه حواسه جمع منم که حواس نداشتم سوار شدم .

و اصلا هم نگاه به راننده نکردم و عقبه ماشین نشستم و مقصدم رو به راننده گفتم

راننده که جواب داد چشم قربان چاکریم در بست من به خودم اومد اول گفتم شاید آشنا باشه نگاهی از تو آئینه بهش انداختم و چشم غره ای رفتم اما نمیدونم چرا با اولین نگاه دلم یهو یه جوری شد

انگار تو دلم داشتن رخت میشستن مادر  جون 

 

دیونه که بودم دیونه تر شدم  . اما چیزی نگفتم که اونم حرفی نزنه .

وقتی منو رسوند بهم گفت من چند وقته که شما رو زیره نظر دارم و ازتون خوشم میاد

 

این شماره منه خواهش میکنم یه بار هم که شده بهم زنگ بزن

منم ناخوداگاه شمارشو گرفتم و بیدونه اینکه خداحافظی کنم ازش فقط قشنگ نگاهش کردم تا تو خاطرم بمونه

 

میدونی چی باعث شد که من از نگاهش خوشم بیاد آخه چشاش عینه پریسا شیطون و پر از عشق و محبت بود وقتی از چشاش اینطوری برداشت کردم این شد که دلم اون طوری شد 

احساسه خاصی داشتم پاهام یارای راه رفتن نداشت انگار دوباره پریسا رو دیده بودم

 

دلم میخواست بازم کنارم بود و من به چشاش نگاه میکردم

 

دلم میخواست دستاشم بگیرم و ببینم مثه دستای پریسا گرمه

آخه تو زمستون وقتی که برف بازی میکردیم بعد از اینکه کلی گوله برفی درست میکردیم و اشک همو در میاوردیم پریسا با یه ها  دستاش میشد کوره و من تو دستای مهربونش چه گرم میشدم

بعضی وقتا به پریسا میگفتم چی میشد تو پسر بودی و با هم ازدواج میکردیم

 

و اون خیلی شیطون میخندید و میگفت صبر کن یه شوهر برات پیدا کنم لنگه خودم که با من مو نزنه

پریسا جونم کجایی که الان یکی با چشای عینه خودت پیدا شده خدا کنه قلبشم مثه تو باشه

سر کلاس اصلا اونجا نبودم و من داشتم رو ابرا با اون چشا پرواز میکردم 

داشتم زندگی میکردم

اون دختره بغل دستی که پارسالم تو کلاس هم بودیم برگشته بهم میگه

تو این یک ساله اولین باره لبخندت رو میبنم

ببین چقدر خوشگلتر میشی حیف نیست لبخند و از رو لبات میدزدی

 

من اما در فکر اینکه اون کیه و چرا از من خوشش میاد من یه دختره افسرده چی شده تو این جماعت دختره  برو رو دار منو دیده و شماره داده

من وقتی به خونه رسیدم ولو شدم رو تخت

یه لیوان آب رو عسلیه بغله تختم بود اونم برداشتم و خالی کردم رو صورتم و خندیدم

 

گفتم گلنوش تصمیم بگیر که بهش زنگ بزنی یا نزنی

و  من به فکر او تا زنگ بزنم یا نزنم بودم

 

که  . . .

 

 

ادامه دارد  . . .

 

 

                       گلنوش

 

 

بعدا نوشتم : آرتيميس عزيز برام آدرسه وبتو نذاشتي كه من جوابتو بدم گلم

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت9:39توسط گلنوش | |