|
گذشت و گذشت تا اینکه من بالاخره وارده دبیرستان شدم ساله اول که تموم شد و من تنهای تنها بودم پریسا نبود . در این مدت فقط بهم نگاه میکرد و به حرفام گوش میداد دیگه از شیطونیاش خبری نبود منم خیلی اروم شده بودم کم کم وارد دوران جدیدی از زندگی شدم ساله دوم دبیرستان بود که اشکان وارده زندگی من شد و یه اتفاقه خیلی ساده من و اشکان رو با هم آشنا کرد . من مثه همیشه سوار تاکسی میشدم تا به دبیرستان برم و خیلی هم تو لاکه خودم بودم . و از همه جا بی خبر . . . اما همینطور که انتظاره ماشین رو میکشیدم تا بیاد و منو سوار کنه یعنی در واقع من سوار ماشین بشم . ماشینی که نگه داشت تا سوار شم اصلا حواسم نبود که شخصی و نباید به دلایله امنیتی سوارش نشم اما خب قربونه حواسه جمع منم که حواس نداشتم سوار شدم . و اصلا هم نگاه به راننده نکردم و عقبه ماشین نشستم و مقصدم رو به راننده گفتم راننده که جواب داد چشم قربان چاکریم در بست من به خودم اومد اول گفتم شاید آشنا باشه نگاهی از تو آئینه بهش انداختم و چشم غره ای رفتم اما نمیدونم چرا با اولین نگاه دلم یهو یه جوری شد انگار تو دلم داشتن رخت میشستن مادر جون دیونه که بودم دیونه تر شدم . اما چیزی نگفتم که اونم حرفی نزنه . وقتی منو رسوند بهم گفت من چند وقته که شما رو زیره نظر دارم و ازتون خوشم میاد این شماره منه خواهش میکنم یه بار هم که شده بهم زنگ بزن منم ناخوداگاه شمارشو گرفتم و بیدونه اینکه خداحافظی کنم ازش فقط قشنگ نگاهش کردم تا تو خاطرم بمونه میدونی چی باعث شد که من از نگاهش خوشم بیاد آخه چشاش عینه پریسا شیطون و پر از عشق و محبت بود وقتی از چشاش اینطوری برداشت کردم این شد که دلم اون طوری شد احساسه خاصی داشتم پاهام یارای راه رفتن نداشت انگار دوباره پریسا رو دیده بودم دلم میخواست بازم کنارم بود و من به چشاش نگاه میکردم دلم میخواست دستاشم بگیرم و ببینم مثه دستای پریسا گرمه آخه تو زمستون وقتی که برف بازی میکردیم بعد از اینکه کلی گوله برفی درست میکردیم و اشک همو در میاوردیم پریسا با یه ها دستاش میشد کوره و من تو دستای مهربونش چه گرم میشدم بعضی وقتا به پریسا میگفتم چی میشد تو پسر بودی و با هم ازدواج میکردیم و اون خیلی شیطون میخندید و میگفت صبر کن یه شوهر برات پیدا کنم لنگه خودم که با من مو نزنه پریسا جونم کجایی که الان یکی با چشای عینه خودت پیدا شده خدا کنه قلبشم مثه تو باشه سر کلاس اصلا اونجا نبودم و من داشتم رو ابرا با اون چشا پرواز میکردم داشتم زندگی میکردم اون دختره بغل دستی که پارسالم تو کلاس هم بودیم برگشته بهم میگه تو این یک ساله اولین باره لبخندت رو میبنم ببین چقدر خوشگلتر میشی حیف نیست لبخند و از رو لبات میدزدی من اما در فکر اینکه اون کیه و چرا از من خوشش میاد من یه دختره افسرده چی شده تو این جماعت دختره برو رو دار منو دیده و شماره داده من وقتی به خونه رسیدم ولو شدم رو تخت یه لیوان آب رو عسلیه بغله تختم بود اونم برداشتم و خالی کردم رو صورتم و خندیدم گفتم گلنوش تصمیم بگیر که بهش زنگ بزنی یا نزنی و من به فکر او تا زنگ بزنم یا نزنم بودم که . . . ادامه دارد . . . گلنوش بعدا نوشتم : آرتيميس عزيز برام آدرسه وبتو نذاشتي كه من جوابتو بدم گلم
|
About![]()
من یه گلنوش تازه متولد شده هستم تازه شکوفه کردم و میخوام به بار بنشینم مثله بارون پاک پاکم مثله آبی آسمون آبی مثله آب چشمه زلال اینجا میخوام از تمام زشتیها و زیبایی هایی که در برگ برگ دفتر زندگیم تجربه کردم بنویسم میخوام گلنوشی رو که از روزگار زخمهای زیادی خورده و بخاطرش به مرز جنون رفته تا ته مرگ مرگی که میخواست خودش برای خودش رقم بزنه نه خدای خودش میخوام از رهاییش بگم از پروازش تا اوج آسمونا که چطور توی این چرخ روزگار از تو زیبایی ها چرخید و لیز خورد و افتاد تو دره زشتیها و بعدشم یه نوری اونو نجات داد بهش بال پرواز داد آخه بالام شکسته بود و قدرت پرواز نداشتم اما اون منو رها کرد از تمام زشتیها و من با پروازی دوباره به سوی زیباییها متولد شدم . شدم یه گلنوش رنگین کمونی که هر رنگش میتونه فصل جدیدی تو دفتر زندگیم باشه میتونه همش زیبا و خوندنی باشه میتونه آسمونی باشه . Archivesهفته سوم آبان 1388هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 Links
نيلوفر جون |