تبليغاتX
گلنوش

گلنوش

داستان زندگی ام کابوسی شوم بود و من در پی رهایی از آن به دنبال نوری پرواز کردم .

 

 

 

 

اسم : گلنوش

شهرت : دیوانه

سن  : ۲۴  سال

محل سکونت : در حاله حاضر  در گوشه ای از این تهرانه

شلوغ وپلوغ

محمد : ۳۰ ساله  درحال حاضر ساکنه در گوشه ای از این

تهران پر از دود

و   محمد همسره بنده  میباشد با اجازتون

مادر و پدر و برادر فعلا در کنارم نیستن به دلایلی

 

 

 

همینطور که داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم یا نزنم

با صدای آرش که میکوبید به در ازجا پریدم

 

به خودم اومدم به سمته در محکم و باشتاب رفتم از ترسه این که اتفاقه

بدی افتاده باشه

تو هاله خودم نبودم ( ای شیطون کجااااااااااااااااااا بودی  )

 

من پام گیر کرد به ملافه تختم و محکم خوردم زمین و یه آخ بلند

 

آرش درو باز کرد و هاج و واج می گه چی شد پس خانوم خانوما   گلنوش !

چت شد دختر .

 

من اصلا به فکر خودم نبودم فقط گفتم چی شده چه خبره چیزی شده ؟

مامان کجاست ؟ بابا نیومده ؟

 

 

میگه چرا  این طوری پریشونی ؟ اتفاقی نیفتاده فقط من در زدم بام پیشت

ببینم خواهره گلم چطوره فقط میخواستم

 

حالت رو بپرسم ببینم رو به راهی ؟  اما نه مثه این که اوضات بد جوری ریخته

به هم ها

 

مامان رفته بیرون بابا هم نیومده میخوای بریم بیرون شاید یه کم هالت بهتر

بشه

 

گفتم نه میخوام استراحت کنم  آرش اومد جلو یه بوسه ای زیبا بر پیشانی ام

زد و دستا مو گرفت

 تو چشام نگا نگا کرد . گفت خواهرم گلم عزیز دله آرش اصلا نگران نباش من

برادر بزرگترتم البته در اون که کوچکه تو ام شکی نیست لپمو کشیده بهم

میگه میخوام همون گلنوشی باشی که بودی

نمیخوام تو چشات غم ببینم . منم یه لبخندی زدم و اون بلند شد که بره

دستشو ول نکردم محکم بغلش کردم

گفتم ارش داداشی خیلی دوست دارم تو بهترین داداشه دنیایی

 

آرش که رفت انگار یه کم خیالم راحت شد یه احساسه خوبی داشتم انگار

بهتر میتونستم به اون پسره ( اشکان ) فکر کنم

ببینم زنگ بزنم یا نزنم  .  اما از طرفی خیلی کنجکاو بودم تا ببینم این آقا

پسری که منو میشناسه کیه

 

وای بازم نکنه از دوستای آرشن و منو میپان ای خدا از دسته اینا من چیکار

کنم باز یعنی میخواد برام دردسر بشه ؟

 

اما کسی خونه نبود منم که حسم گل کرده بود پاشدم زنگ بزنم

 

آخ چشاش داشت دیونم میکرد  وقنتی یادش افتادم

 

اصلا نتونستم تحمل کنم پاشودم زنگ زدم بهش وای موقع شماره گرفتن بود

که من دستام داشت میلرزید یاده خودم می افتم خندم میگیره صدامو

داشتم صاف می کردم تا موقع حرف زدم ۳ نشه

 

صدای بوق آزاد از پشت خط تلفن شنیده میشد و من در تب و تابه اینکه چی

بگم و چطوری شروع کنم

قلبم داشت می اومد تو دهنم . صدا اومد الو جانم بفرمائید .

 

و من جواب ندادم  و ارتباط رو قطع کردم

ای داده بیدا دختره خلو چل چرا قطع کردی مگه مزاحمی

 

وای چه صدای قشنگی داشت حتی صداش از صدای آرشم قشنگ تره  ای کاش باز

بشنوم صداشو

اما نه دیگه زنگ نمیزنم

 

شب بابا که اومد خونه شام و که خوردیم داشتم با مامان جمع و جور میکریم

که بابا صدا زد گلنوشم بیا پیشه بابا

و من جانم بابایی اومدم . رفت پیشش گفت چشمای قشنگتو ببیند بابا و من

 

بدون حرفی بستم و احساس بوسیدن گونه ام توسط پدرم چه لذتی داشت

برام

 

و گفت چشاتو باز کن یه کادو برام خرید بود گفت بیا بابا جان برای تو یه دونه

 

دختره نازم

 

و من چه ذوقی کردم وقتی که جعبه رو باز کردم و دیدم  . . .

 

 

 

ادامه دارد . . .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت9:37توسط گلنوش | |