تبليغاتX
گلنوش


گلنوش

سلام به کلبه من خوش اومدی بفرما تو دمه در بده

پنج شنبه رفتم پيشه پريسا بازم تو چشاي قشنگش خيره شدم نگاهش منو ديونه كرد نتونستم جلوي خودمو بگيرم و همينطوري مثه ابره بهاري گريه ميكردم هرچي محمد ميخواست آرومم كنه نتونست

فقط بهش گفتم تنهام بذار  ميخوام با پريسا حرف بزنم

پريسا فقط گوش ميداد 

 

بهش گفتم بي معرفت منو كه تنها گذاشتي و رفتي منم خواستم بيام پيشت اما نشد

نميگي دلم برات تنگ ميشه پريسا اونجا با پارسايي هواي همديگرو داشته باشين ها يه وقت همو تنها نذارين

دسته گل رزاي هفت رنگي كه پريسا عاشقش بود رو گذاشتم رو سنگ قبرش كه تازه شسته بودم با همين دستام همش ميگفتم پريسا و روي فبرش دست ميكشيدم احساس ميردم الان مياد بيرون

و ميشينه جلو روم و بهم ميخنده مثه هميشه مثه اون موقع ها كه از چشاش خنده هاي ريز ريز رو ميشد خوند ميشد يه دنيا زندگي رو تو اون نگاهاش خوند و زندگي كرد  ميشد هيچ وقت غمگين نبود

آخه چرا اين همه زود رفتي چرا من موندم و يه دنيا غم  ما جونمون بسته بود بهم

چرا شديم جدا زهم

 . . .

 

نميشه كاريش كرد تقدير و سرنوشت رو ميگم

 

شايد اگه  با پارسا آشنا نشده بودي شايد اگه باهاش قرار نذاشته بودي شايد اگه هيچ وقت با اون دوست نميشدي الان تو بغلم بودي الان باهم ميخنديديم شايد  به همون قراري كه گذاشته بوديم ميرسيديمو با دوتا برادر دوقلو ازدواج ميكرديم  . شايد الان بچه داشتيم و بچه هامون باهم بازي ميكردن

شايد الان كه هوا خيلي سرده ميرفتيم دربند و يه چايي دبش مهمونت ميكردم و تو اينقدر هول بودي كه با يه قلپ زبونت ميسوخت و منم ميگفتم از هول حليم افتاد تو ديگ و با هم ميخنديدم

بعدش دلم برات ميسوخت اينقدر شش ماهه كه زبونت رو سوزوندي و تو خودت رو برام لوس ميكردي

منم قربون صدقت ميرفتم . چرا همه اينا تبديل شدن به شايدها چرا نشد كه بشن بايدها  . . .

يادته عزيزم يادته قشنگم يادته رفيقه نيمه راهم يادته قشنگ ترين دوست دنيام يادته اون روزه سياهو

 

با پارسا قرار گذاشته بودي و اون ميخواست با موتور بياد دنبالت دلم خيلي شور ميزد انگار داشتن تو دلم رخت ميشستن تو بهم ميگفتي چيزي نيست برات لباسشويي ميخرم تو چشاي مهربونت نگاه كردم تو اون چشا رو ازم گرفتي و من براي اخرين باري بود كه تورو ميديدم اما نه تو خبر داشتي و نه من

 

 

هرچي بهت گفتم پريسا تورو خدا نرو خطرناكه من خيلي دلم شور ميزنه ميترسم اما تو مثله هميشه اينقدر شيطون بودي كه قبول نكردي اصلا هميشه سرت درد ميكرد براي خطر

بيا اينم نتيجش . عزيزم ديدي چي شد ديدي گذاشتي و رفتي

لحظه آخر هرگز فراموشم نميشه بغلت كردم و محكم بوسيدمت دستاتو گرفتم دستات گرمه گرم بود اون هرمه نفسات گرم تر از روزاي تابستون اما من سرد بودم دستام يخ كرده بود .

گلكم رفتي واسه هميشه

 

پريسا و پارسا كه با موتور رفتن من يه لحظه آروم نداشتم

ساعته 7 شب بو كه خبر دادن بريم بيمارستان من و مامانم و دادشم سريع حاضر شديم خودمونو به بيمارستان رسونديم  . مامان و باباي پريساو پارسا هم اونجا بودن اما هممون دير رسيديم جفتشون هم پرواز كرده بودن پيشه خدا رفته بود وهمه ما رو تنها گذاشتن بيمارستان پر شد از زجه هايي كه ما ميزديم  اينقدر تو سرو صورته خودمون زده بودم كه اي كاش ماهم رفته بوديم  .

يه سواري از خدا بي خبر با سرعت زياد بهشون ميزنه  فرار ميكنه اگه وايمستاد واونا رو به بيمارستان ميرسوند شايد الان هردو زنده بودن اما . . .

خونريزي شديد منجربه فوت اونا ميشه

من اصلا باورم نميشد

 من اصلا باورم نميشد

نه باور نكردم 

ديونه شده بودم همش با خودم حرف ميزدم يه مدت رفتم خونه پريسا اينا و همش تو اتاقه پريسا گريه ميكردم مامانشم بدتر از من

مادري كه همون يه دونه دخترش رو از دست داده بود همه وجودش رو عمر و نفسش رو باباش كه نگو آخه نميدوني براي باباش چيكارا كه نميكرد اينقدر قربون صدقه بابش ميرفت كه چه بلبل زبونيايي كه نمي كرد .

حالا به هرگوشه از اتاق كه نگاه ميكرديم پريسا بود و با يه دنيا خاطره هاي قشنگ و ما همه در سوگش نشستيم .

 

من در ناباوري تصميمي گرفتم كه همه به وحشت افتادن

 

ادامه دارد  . . .

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 14:16 توسط گلنوش| |


Design By : Night Skin