سلام به کلبه من خوش اومدی بفرما تو دمه در بده
من از امتحان برگشتم خونه اصلا حوصله نداشتم استرس خاصي تو دلم داشتم همش ميترسيدم آخه نميدونستم اون مزاحم يعني اون كي بود واي خداي من چيكار كنم چرا اين مزاحم نميخواد دست از سره من برداره آخه اون كيه ؟ تو راه اينقدر فكراي جورواجور كردم كه دل و روده ي من ديگه پيچيد به همديگه و داشت حالم بهم ميخورد رسيدم خونه . . . مامان يه چايي نبات بده كه ديگه دل و روده برام نمونده . مامانم با تعجب گفت آخه دخترم چي شده چرا همش چايي نبات ميخوري گفتم نمي دونم دلم درد ميكنه مامانم گفت ميدونم حتما رفتي بيرون باز دوباره با پريسا و دوستات در جمع دوستانتون اينقدر قروقاطي خورديد كه ديگه به اين روز افتادي منم گفتم مامان نميخواي چاي نبات بدي بگو نميدم ديگه چرا اين همه سين جين ميكني بابا جونه من آخه تا بخواي به داده من برسي كه از دست ميرم مامانم خنديد و گفت نه تو دختره اون بابايي هيچيت نميشه همينطوري داشت ميخنديد كه تلفن زنگ زد دلم بيشتر بهم گره خورد ديگه رنگ به رخسار نداشتم خوشبختانه يه تك زنگ بود و هنوز گام بنداشته قطع شد . خدا رحم كرد كه همون لحظه خانم اكبري اومد و با مامان كار داشت خانم اکبري عادتش بود از خواك و پوشاك و زمين و زمان گرفته هرجي تازه مي اومد بايد به مامان گزارش ميداد و بعد هم يه قرار ميذاشت باهاش با هم ميرفتن خريد خلاصه برنامه داشتن با همديگه بيا و بين . من سريع رفتم تو اتاقم مامان داد زد بيا پس كجا رفتي برات چاي نبات آوردم . باشه االان ميام . گلنوش من دارم با خانوم اكبري ميرم بيرون چيزي نميخواي . . . نه مامان گلنوش چاييت سرد ميشه دخترم . . . باشه شما برو من الان ميام صداي در اومد اين يعني مامان رفت يعني الان مزاحم تلفني زنگ زد چي بهش بگم رفتم چايي رو خوردم . احساس چند دقيقه بعد احساس بهتري داشتم . سريع زنگ زدم به پريسا تا بياد پيشم اما اون گفت كه امشب مهموني دارن و اون بايد حضور داشته باشه اگه نباشه بد ميشه . خلاصه من موندم و مزاحم شدم تنها در خانه يه لحظه رفتم تو فكر فيلماي ترسناك كه يهو تلفن زنگ زد ديگه سكته رو زدم تلفنو كه برداشتم تا گفتم الو اين دادشم آرش بود كه صداشو شنيدم بهش گفتم از دست تو آخه الان وقت زنگ زدنه با تعجب گفت مگه وقته چيه ببينم نكنه داري با پريسا شيطوني ميكني . . . ديدم داره بلند بلند ميخنده و ميگه يه وقت نري سره گاز دستتو بسوزوني ها باشه كوچولو اينقدر حرصم درومد كه نگو . آخه مگه خودش چند سال از من بزرگتره كه اينطوري شوخي ميكنه با من همش سه چهار سال بزرگتره ديگه منم حسسسسساسسسسسس ديگه از حرصم اصلا نپرسيدم كارت چيه تا قطع كردم دوباره زنگ زد ميگه گلنوووووووووووووووووش پس چرا قطع كردي ؟ بهش ميگم آرش اذيتم نكن ها ميگه فقط زنگ زدم بگم دير ميام خونه گفتم تو كه كاره هر روزته . ميگه خيله خب من برات يه چيزي خريده بودم اگه بهت دادم تو دلم تو اون اوضاع گفتم ماله خودت گفت نه ميدمش به پريسا ااااااااااااااااا آرش ديگه داري كلافم ميكني ها برو ديگه باشه ميگم ديرتر مياي برو با دوستات خوش باش . گوشي قطع شد و من داشتم ديووونه ميشدم رفتم رو كاناپه دراز كشيدم حالم خوب نبود . تلفن زنگ زد خودش بود صداي محزونش از پشته تلفن صدايي كه منو ميترسوند . گفتم بهش : ازت خواهش ميكنم ديگه اينجا زنگ نزن جانه هر كي كه دوست داري ؟ آروم گفت تو رو دوست دارم . گفتم ولي من اصلا دوست ندارم اصلا نميدونم تو كي هستي خواهش ميكنم تو باعث شدي من روز به روز داغون تر بشم گفت خيلي خوبه تو داري همش به من فكر ميكني بغضم تركيد گريه كردم ديدم با صدايي عصباني گفت گريه نكن من دوست دارم من اذيت نميكنم چرا نميخواي بفهمي كه شب و روز به ياد توام گفتم خواهش ميكنم ولي من اصلا دوست ندارم و نميشناسمت تنهام بذار از زندگيم برو بيرون برو من هيچكسي رو نميخوام . من . . . من . . . تو چي چي ؟ چي ميخواي بگي بگو بگو دوستم داري ميدونستم كه بالاخره اعتراف ميكني نه من . . . من .. . كسه ديگه اي رو دوست دارم . گفت نه تو دورغ ميگي منو دوستداري اره همينطوره مگه نه تو اگه بدوني كه من چقدر عاشتم عشقت منو ديوونه كرده . تو دلم اينقدر به خودم بدو بيراه گفتم اينقدر خودم رو فحش دادم كه آخه اين همه آدم رو زمين هست چرا بايد ديوونه هاش قسمته من بشه گفتم ولي من آدم ديوونه نميخوام من الان دارم درس ميخونم اصلا هم نمي خوام با كسي دوست بشم خواهش ميكنم اگه راست ميگي دوستم داري منو فراموش كن و اگه اين يه بازي كه تموش كن من ديگه نميخوام ادامه بدم با عصبانيت گفت اين حرفه آخرته آره با ترس گفتم آره گفت باشه خودت خواستي بلايي سرت بيارم كه زندگي يادت بره چه برسه به دوست داشتن و گوشي رو محكم كوبيد حرفش چنان مثله پتك خورد تو سرم كه خونه داشت دوره سرم ميچرخيد و همونجا افتادم زمين . . . ادامه دارد . . .
| Design By : Night Skin |


