سلام به کلبه من خوش اومدی بفرما تو دمه در بده
رسيدم سر كوچه ديدم آقاي ......... داره با دختره گل و ميگه و گل ميشنوفه . در اون لحظه انگار به من برق سه فاز وصل كردن چشمام از حدقه زد بيرون ضربان قلبم تند تند ميزد احساس ميكردن قلبم از تو دهنم داره مياد بيرون اصلا توقع ديدن همچين صحنه اي رو اونم درست تو كوچه اي که خونه ما اونجا بود رو نداشتم دلم ميخواست دختر رو همونجا خفه ميكردم بدجوري حالم خراب شده بود من در روياهام بودم و با واقعيت خيلي فاصله داشتم در ضمن عالم نوجواني عالميست كه هيچگاه نمي خواد واقعيت رو بپذيره . همونجا خوشكم زده بود هزاران هزار فكر از ذهنم عبور كرد با خودم تكرار ميكردم كه من بهش ميگم دوستش دارم تو چطور تونستي با كسه ديگه باشي برام خيلي سخت بود كه حقيقت رو ببينم . مثله اينكه به پاهاي من يكي چسب زده خدايا چرا نميتونم پاهامو از روي زمين بلند كنم چرا دو قدم مونده تا خونه نميتونم برم چرا ناتوان شده قدمهاي كوچك من قدمهایی با حات ناباورانه در راستاي رسيدن به خانه خانه اي که منتظر بودم تا اون روز آقاي .. .. بهم درس بده و من دوباره با نگاه عاشقم نگاهش كنم نگاهي كه جز عشق نوجووني چيزي درش نبود . من همچنان در خودخوري بودم رسيدم به درخونه حتي يادم رفت بايد رفتارم عادي باشه تا مشكلي پيش نياد بدون اينكه به آقاي ........ سلام بدم درو باز كردم رفتم داخل حتي داشتم درو پشت سرم ميبستم كه دستشو گذاشت رو در و گفت سلام خانوم ........ بعد گفت امروز كلاس داريم منم با عصبانيت گفتم بله بفرمائيد . مامانم اومد و سلام و خسته نباشيد و آقاي .... رو براي چاي و ميوه دعوت كرد تا من آماده شم براي درس كوفتي اصلا اعصاب نداشتم دوست داشتم همه جا داد بزنم تا همه بفهمن دلم ميخواست زمين و زمان و بهم بدوزم غافل از اين كه من خيلي از واقعيت زندگي فاصله داشتم خب دوست داشته شدن كه زوري نميشه منم تو سني نبودم كه بخواد به ازدواج با من فكر كنه . . . خلاصه سرتونو درد نيارم رفتيم تو اتاق من براي كلاس منم ناراحت و عصباني . آقاي .......... ديد من خيلي عصباني و ناراحتم برگشت بهم گفت خانوم ....... هيچ وقت شما رو اين طوري نديده بودم از چيزي ناراحت هستيد ميخوايد درس رو بذاريم براي بعد گفتم نه مشكلم به خودم مربوط ميشه شما كارتون رو انجام بديد گفت اين طوري نميشه درس خوند همش تو فكرم اينو ميخواستم كه بهش جريان رو بگم شايد اونم ته دلش علاقه اي داشته باشه اما يه چيزي بود كه داشت دويوونم ميكرد دو نيرو در من بود قوي يه نيرو ميگفت نگو يه نيروي ديگه ميگفت بگو خلاصه جنگ نيرو ها در من رخ داده بود حالا يكي از يكي قوي تر . با خودم گفتم بهتره بيگدار به آب نزنم بذار يكم از ماجرا بگذره يه جوري بهش ميفهمونم خلاصه كه جنگ نيروها به هم آتش بس دادند . من كه اون روز چيزي از درس حاليم نشد اما بازم وقتي به چشاش نگاه ميكردم دلم ميخواست عاشقش بمونم ( منم ديوووونه ) من ديگه خواب و خوراك نداشتم خيلي بد غذا شده بودم و خوابم هم كم شده بود يه چيزي ازش ميدونستم اينكه از بچه هاي درس خون خيلي خوشش مياد من تمام تلاشم رو ميكردم براي درسم و واقعا هم موفق شدم جوري كه خودم هم مونده بودم . انگيزه داشتن در زندگي خيلي خوبه اما انگيزه هاي درست و پايدار نه براي ثابت كردن خود به كسي يا چيزي . اما من ميخواستم خودمو بهش ثابت كنم مثلا با فكراي احمقانه من پيش خودم ميگفتم ميبينه من چقدر خوب و زرنگم و ميفهمه دوستش دارم . ( آخه يكي نيست بگه ااون بنده خدا از كجا بايد بفهمه علم غيب داره پس پيغمبره يا روي پيشنوني سفيد من نوشتن كه آقاي .... من شما رو دوست دارم ) . خلاصه كه از ماجرا خيلي گذشته بود و من در فكر اينكه ميتونم هنوز دوستش داشه باشم يا نه به سر ميبردم . . . تا اينكه تصميماتي بس خوفناك گرفتم كه نزديك بود به قيمت جونم تموم بشه ميخواستم بهش ابراز علاقه كم تا بفهمه با خودم گفتم بهش ميگم كه دوستش دارم . . . امان از دست دل ما دخترا امان . . . منم كه ساده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خلاصه كه روز موعود فرا رسيد و من يعني گلنوش دست به كارهاي خيلي خفن زدم كه در پست بعد ميگم چه ها شد و چه ماجراهايي داشتيم و پاي چه كسايي اومد وسط مسطا و . . . ادامه دارد . . . روزهای قشنگ و شیرین دوستی من و پریسا سپری میشد و با هم بزرگ میشدیم با هم گریه میکردیم و با هم میخندیدیم خیلی بهم وابسته بودیم خیلی شاید باورتون نشه پریسا رو از خودم بیشتر دوست داشتم سال دوم راهنمایی بودیم برای ورود تازه ما به مدرسه و آشنایی همکلاسی ها همگی رو به اردو بردند . اون روز انقدر با بچه ها خندیدیم که اشک از چشمامون درآومد واقعا هم همین طوری شد هی میگفتیم آخر این همه می خندیم یه بلایی سرمون میاد سر همه هم نیاد سر یکی میاد چشمتون روز بد نبینه من اون روز پام شکست و از همونجا راهی بیمارستان شدم خیلی درد داشتم همین طوری اشک میریختم پریسا همش گریه میکرد بچه ها دورم جمع شده بودن پریسا با صورت خیس اومد بوسم کنه دلداریم بده بهش گفتم خوب شد این بلا سرتو نیومد دیدم گریش بیشتر شد منم خیلی درد داشتم پام بدجوری شکسته بود . میخواستم مثلا آرتیس بازی در بیارم از بلندی پریدم وپام شکست یکی نیست بگه آخه نونت نبود آبت نبود از بلندی پریدنت چی بود خلاصه همه میگفتم دعا میکنیم زود خوب بشی بیای پیشمون رسیدیم بیمارستا مامان و بابام هم اونجا بودم مامان تو راه اینقده گریه کرده بود همونجا منو دید از حال رفت بابام هم نمیدونست چیکار کنه بیاد سراغه من یا هوای مامانو داشته باشه خلاصه مکافاتی کشیدیم . وقتی کسی مریض میشه اطرافیان بیشتر تو دردسر میفتن کلی عکس و این ور و انور و دوا ودرمون و این حرفا و خلاصه بعد از ۴۰ روز این پای مبارکمان از گچ دراومد ولی بازهم پام درد میکرد سعی میکردم زیاد به پام فشار نیارم تو این ۴۰ روز مامانو بابا و پریسا عینه پروانه دورم میچرخیدن اینش خیلی خوب بود دردو فراموش میکردم . امان از دست این داداشم قربونش برم خیلی سربه سرم میذاشت و اذیتم میکرد دلم براش یه ذره شده وقتی رفتم مدرسه خیلی عقب افتاده بودم باید یه جورایی خیلی سریع جبران میکردم . تنها راهی که داشتم این بود که معلم بگیریم . معلمی که به ما معرفی کردن پسر جوان و خیلی خوش قد و بالايي بود من از معلوماتش خبر نداشتم اما وقتی دیدمش احساس خوبی نسبت بهش پیدا کردم تو عالمه بچگی فکر می کردم مرد رویاهام رو پیدا کردم . قرار بود اون هروز بیاد و به من درس بده وقتی درس میداد اول سعی میکردم مطالب رو بگیرم و بعد محوش میشدم میرفتم تو رویا . . . خیلی هم قشنگ درس میداد سنش هم کم بود دانشجو بود ۲۲ سالش بود من همش پیش خودم فکر میکردم که اون هم از من خوشش میاد روز به روز بیشتر ازش خوشم میومد با پریسا همش راجع به اون صحبت میکردیم تا اینکه یه روز همین طوری اتفاقی از دهنم پرید و به مامانم گفتم اگه اگه آقای . . . . بیاد خواستگاری من شما چه جوابی بهش میدی ؟ مامانم آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت دخترم این حرفا برای شما زوده شما الان باید درس بخونی و بعد از اینکه تحصیلات عالیه کردی میتونی به ازدواج فکر کنی . منو میگی تمام رویاهام بر باد فنا رفت . اما من واقعا دوستش داشتم و اون مرد رویاهام میدیدم . به پریسا میگفتم چیکار کنم تا فراموشش کنم اونم میگفت فقط باید از اون بدت بیاد . یه روز که داشتم میرفتم خونه قرار بود تا یه ربع دیگش آقای . . . بیاد چون کلاس داشتم باهاش . هنوز به خونه نرسیده بودم دیدم آقای .. .. ادامه دارد . . .
| Design By : Night Skin |


