|
من و پريسا شده بوديم دوستاي جون جوني همديگه من شده بودم خواهر نداشته اون و اونم شده بود خواهر نداشته من . شده بوديم يك روح در دو بدن هميشه با هم بوديم . يادمه شبا تلفن رو با خودم مي بردم تو رختخوابم يواشكي زير بالش با هم حرف ميزديم و مي خنديديم . تمام اتفاقاتي كه تو مدرسه و وقتايي كه باهم بوديم با همديگه از تو دفتر خاطراتمون ورق ميزديم . مگه پريسا ول مي كرد فقط ميخواست سوژه داشه باشه براي خنده كم نمياورد پريسا خيلي شاد و پر انرژي بود دست منم از پشت بسته بود چه جوري . چند بار صبح خواب موندم هرچي مامان صدا زد انگار نه انگار كه بايد برم مدرسه خلاصه كه خواب موندم مامانم خيلي عصباني شد گفت براي چي تا دير وقت تلفن صحبت ميكني از اين به بعد حق نداري تلفن رو با خودت ببري تو اتاقت كه تا دير وقت بيدار بموني شما دو تا كه همديگرو ميبينيد چه لزومي داره تا در وقت بيدار باشي كه خواب بموني و منم بيام كه غيبت نشه برات تو ديگه بچه نيستي كه حرف زدن هم اندازه اي داره . من خيلي ناراحت شدم چون خنده هاي شبانه تعطيل شد . مامانم حق داشت حرفه بدي نميزد اما خب شور و حال اون موقع اين چيزا سرمون نميشد ديگه . منم به پريسا گفتم كه شبا ديگه نمي تونيم تو رختخواب تلفني حرف بزنيم مامانم ممنوع كرده . پريسا اخماش رفت تو هم گفت لابد مامانت ترسيد پوله تلفنتون زياد بياد من از اين حرف پريسا خيلي ناراحت شدم گفتم حتما تو هم ميترسيدي پول تلفنتون زياد بياد كه همش به من تك زنگ ميزدي تا من بهت زنگ بزنم هان ديگه اونم هيچي نگفت و ساكت شد فهميد چه حرفه زشتي زده . گفت من ميدونم چرا مامانت گفته با هم زياد صحبت نكنيد تعجب كردم گفتم چرا ؟ گفت مامان از من خوشش نمي ياد گفتم مامان من اصلا اين طوري نيست اگر هم چيزي باشه به من حتما ميگه بهش گفتم ببین پریسا خودت میدونی و درک میکنی من تک دختر خانواده هستم و تا حالا هرچیزی که خواستم برام فراهم بوده حالا این چه ارزشی داره که من بخاطرش عزیزترین دوستمو ازدست بدم اون روز بين من و پريسا به تلخي گذشت . چند روزي از ماجرا گذشته بود كه ما دوباره يخامون آب شد باز دوباره شروع كرديم تو سر كله همديگه زدن دوباره روز از نو روي از نو . . . پريساي زبل خان پاستيل گرفته بود واي من عاشقه پاستيلم با طعم نوشابه خلاصه اومد پيشم عينه اين دختر بلاها گفت بده دو تا دوست اين طوري باشن با هم ديگه بيا اينم پاستيل ببين من چقدر به فكر توام وقتي پاستيلا رو ديديم چشام برق زد پريدم بغلش كردم گفتم پريييييييييييسا كلي بوسش كردم با اين كه تو خونمو هميشه چند بسته پاستيل موجود بود اما من بيرون هم كه ميرفتم اگه چشم ميخورد حتما ميخريدم امان از دست اين پاستيل منم براش يه كارت پستال خريده بودم عكس قلبي بود كه شكسته شده بود . توسط پریسا ( شوخی کردم ) روز به روز شیطنت های ما بزرگ ترمیشد علیرغم این همه بازیگوشی ما خیلی خوب درسامونو میخوندیم و از لحاظ درسی تقریبا هم سطح بودیم اما این پریسا از هر موضوعی برای خنده استفاده میکرد هیچی از دستش در نمی رفت . پریسا کلکسیون خنده بود . . . وقتی فکر میکنم میبینم اون ما ما هیچ مشکلی نداشتیم آزاد و رها بودیم بدون اینکه غصه چیزی رو بخوریم یا بخواییم مسوولیتی داشته باشیم واقعا دنیایی بود برای خودش تا وقتی کوچکی دوست داری زمان تند و تند بگذر تا بزرگ شی وقتی بزرگ میشی دوست داری برگردی به عقب تا به خاطر اینکه در فکر بزرگ شدن خیلی چیزها رو ندیدی دوباره ببینی . واقعا ما آدم ها چرا از فرصتها استفاده نمیکنیم . . . این و اول برای خودم گفتم که خیلی چیزها رو از دست دادم ادامه دارد . . .
سلام به همه دوستای خوبم سلام به شما دوستای گلم واقعا شرمنده تو این مدت که نبودم از شانس بد من اینترنت قطع شده بود و من به امید اینکه زود درست میشه فکر نمی کردم این همه طول بکشه من خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثله شما دارم و شرمنده از اینکه منتظرتون گذاشتم الان هم یه عالمه نوشته بودم که همش پرید رنگم مثه گچ سفید شد چون خیلی نوشته بودم فکر نمی کردم این طوری بشه تیر بزرگی بر روحمان خورد و اکنون دوباره براتان مینویسم اما شما خوبان به من انرژی میدید خوشحال که تونستم رنگ تازه ای از زندگی رو دوباره ببینم و این لطف خدای مهربون بوده این گل قشنگم تقدیم به شما که گلید
|
About![]()
من یه گلنوش تازه متولد شده هستم تازه شکوفه کردم و میخوام به بار بنشینم مثله بارون پاک پاکم مثله آبی آسمون آبی مثله آب چشمه زلال اینجا میخوام از تمام زشتیها و زیبایی هایی که در برگ برگ دفتر زندگیم تجربه کردم بنویسم میخوام گلنوشی رو که از روزگار زخمهای زیادی خورده و بخاطرش به مرز جنون رفته تا ته مرگ مرگی که میخواست خودش برای خودش رقم بزنه نه خدای خودش میخوام از رهاییش بگم از پروازش تا اوج آسمونا که چطور توی این چرخ روزگار از تو زیبایی ها چرخید و لیز خورد و افتاد تو دره زشتیها و بعدشم یه نوری اونو نجات داد بهش بال پرواز داد آخه بالام شکسته بود و قدرت پرواز نداشتم اما اون منو رها کرد از تمام زشتیها و من با پروازی دوباره به سوی زیباییها متولد شدم . شدم یه گلنوش رنگین کمونی که هر رنگش میتونه فصل جدیدی تو دفتر زندگیم باشه میتونه همش زیبا و خوندنی باشه میتونه آسمونی باشه . Archivesهفته سوم آبان 1388هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 Links
نيلوفر جون |