تبليغاتX
گلنوش


گلنوش

سلام به کلبه من خوش اومدی بفرما تو دمه در بده

 

 

یه کم سکوت کرد و گفت : گلی خانومی این یه هدیه ناقابله برای تو فقط میخواستم ازت خواهش کنم به فکر جبران کردن باشی به جای اینکه همش بخوای ناراحت باشی و تو فکر میخوام امشب برات شبی باشه که احساس تولد کنی احساس دوباره بودن تو رو خدا جونه من یه کم بخند بذار چشات برق بزنه خواهش میکنم گلی جونم من در کنارتم بخند به زندگی 

 

همین که گفت بخند به زندگی چند بار صداش پیچید توی سرم 

نگاهامون با هم گره خورد اشکهام سر خورد افتاد تو دستاش گفتم یعنی میتونم جبران کنم تو داری منو امیدوار میکنی اگه بذاری بری من دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه منو نگا نگا کرد گفت بجای این حرفا نمیخوای ببینی چی برات خریدم بازش کن یه جعبه کوچولو بود دیدم توش یه حلقه خیلی قشنگه خیلی قشنگ اما نه گرونقیمت یه حلقه ساده و معمولی که برام خیلی ارزش داشت اون حلقه ساده در نظر من بسیار زیبا بود .

نمیدونستم از خوشحالی باید چیکار کنم محمد همه تلاشش رو میکرد تا منو خوشحال کنه و منو به زندگی برگردونه .

 

همونجا بود که تصمیم خودم رو گرفتم تا جبران کنم  اما خیلی سخت بود چون باید از صفر شروع میکردم 

ما تقریبا تا صبح داشتیم قدم میزدیم  بعد رفتیم خونه محمد اینا 

تو راه برگشت به خونه داشتم به  این فکر میکردم با اینکه من از همه چیز دور بودم اما خدای مهربون تنهام نذاشت و کمک کرد 

 

من همه چیزهایی که داشتم از دست دادم اما خدای مهربون دوباره به من زندگی داد وقتی فکر میکنم به محمد به خونوادش و به خودم . . .

 

میدونید از صفر شروع کردن خیلی سخته اما وقتی بخوای با چیزهای خوب شروع کنی برات راحتتره 

وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم سمت حوض و دست و صورتم رو شستم چه آب سردی بود میخواستم وضو بگیرم محمد گفت گلم خانومی اینجا آب خیلی سرده برو تو خونه وضو بگیر گفتم نه همینجا میگیرم این طوری راحتترم 

ولی واقعا آبش سرد بود رفتم تو رادیو محمد و روشن کردم اذان میگفت 

سجاده قشنگی که مامان محمد بهم هدیه داده بود با یه چادر نماز خیلی خوشگل که من خیلی دوستش دارم و سرم کردم 

شروع کردم به نماز خوندم همینطوری گریه میکردم و از خدا میخواستم منو ببخشه میخواستم کمکم کنه

نمازم که تموم شد احساس کردم که کسی پشتمه گفتم نکنه عزیز محمده سریع اشکامو پاک کردم

تا کسی نبینه برگشتم دیدم محمد پشته سرمه

 

گفت خانومی چقدر قشنگ شدی قبول باشه گلکم

خیالم راحت شد که حرفایی که زدم و گریه هایی که کردم رو نه دیده و نشنیده

 

گفتم شما هم خوندی گفت خوندم

محمد میگه عزیز چایی دم کردم فرشم تو ایون پهن کرده بهش میگم عزیز با این پاهات چرا زحمت میکشی میگه میخوام از عروس گلم پذیرایی کنم

 

وقتی میاد اینجا پاهام جون میگیره

گفتم محمد الان منم میام رو کردم به خدا گفتم خدایا برای همه چیز شکرت

تو خیلی مهربونی میدونم کمکم میکنی

رفتم تو ایون  . . .

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:0 توسط گلنوش| |

 

محمد وقتی دید حال خوبی ندارم گفت بلندشو حاضر شو بریم بیرون

میخوام ببرمت یه جایی که برای روحیت خوب باشه بشینی تو خونه

برات خوب نیست گفتم مثلا کجا گفت یه جای خوب بریم تا بهت بگم

من تمام مدت تو فکر گذشتم بودم اصلا  نمی تونستم گذشتم رو

فراموش کنم دیدم محمد برگشت گفت گلکم پس چرا حاضر نمیشی

مطمئن باش همه چیز درست میشه تو میتونی جبران کنی

من با سر حرفشو تایید کردم و بلند شدم کیفمو برداشتم و مانتو

پوشیدم که بریم محمد گفت چتر هم بدار شاید بارون بگیره

گفتم لازم نیست زیر بارون رفتنو خیلی دوست دارم

اونم به شوخی و با خنده گفت ولی اگه مریض بشی من پرستاری

نمیکنما گفتم باشم  گفت قربونت برم که این همه مظلوم

گل گلی خودم  .

فقط محمد گفت میخوام یه کاری انجام بدم اگه خوشت میاد

قبول کن وگرنه که هیچی

گفتم چی ؟ گفت میخوام چشماتو ببندم تا نبینی کجا می برمت

برام عجیب بود مگه کجا میخواد منو ببره شاید هم میخواد برام

هیجان انگیز تر بشه برای اینکه تنوعی بشه گفتم باشه

خیلی خوشحال شد که من قبول کردم

من سوار ماشین که شدم چشمای منو بست

خلاصه که تو راه همش داشتم فکر میکردم چرا یه همچین

درخواستی از من کرد که یهو گفت رسیدیم

اومد درو برام باز کرد و گفت خب خانوم رسیدیم لطفا دستان

مبارکتون رو به من بدید تا راهنمایی تون کنم

پیاده که شدم هنوز چشمام بسته بود پاهام رو زمینی بود 

که خیلی آشنا به نظر میرسید احساس کردم میشناسم 

منو نشوند رو سنگ چشمامو باز کرد وقتی چشمامو باز کردم 

دیدم منو آوره همون جای همیشگی . ما تو جمشیدیه یه جای

مخصوص برای خودمون داریم که اونجا رو خیلی دوست داریم 

گفتم محمد کارت فوق العاده بود اونم گفت میخوام

امشب یه شب دل انگیز باشه دوست دارم به جای اینکه غصه

گذشته ها رو بخوری به فرداهای قشنگی که میتونیم با هم بسازیم

فکر کنی

اون شب برام شد یه شب به یاد ماندنی 

شبی که هرگز فراموش نخواهم کرد  . . .

بارون هم بارید نم نم نم  کم کم کم قطره قطره قطره

چکه چکه چکه

قطرههای بارون میریخت رو صورتامون و ما هر دو زیر باران با

قدم های آهسته به سوی خوشبختی قدم زدیم تا خود صبح

تا طلوع خورشید

تا تولدی دوباره

وقتی دستای محمدو میگیرم بهم آرامش خاصی میده

دستم تو دستای محمد گرم گرم بود

همین طوری که داشتیم از پله ها بالا میرفتیم

محمد برگشت و وایستاد رو به من گفت گل گلی چند لحظه صبر کن

میخوام چیزی بهت بگم  گفتم اینجا که نمیشه سر راهه

بریم بالا  از اون بالا همه جا معلومه یه کم تو چشمام نگاه کرد و

بعد قبول کرد وقتی رسیدیم یه کم سکوت کرد و گفت . . .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:24 توسط گلنوش| |

يه حسه پنهاني در من بود كه هميشه از وقتي يادمه باهاش ميجنگيدم .

اصلا فكرشم نميكردم اين حس پنهانم باعث نجاتم بشه بعدها فهميدم تو وجودم چيز با ارزشي داشتم كه خودم با دستاي خودم داشتم نابودش ميكردم اما اون نابود نشد بلكه پررنگ تر از هميشه بر من غلبه كرد و نمايان شد .   

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:27 توسط گلنوش| |


Design By : Night Skin