تبليغاتX
گلنوش

گلنوش

داستان زندگی ام کابوسی شوم بود و من در پی رهایی از آن به دنبال نوری پرواز کردم .

 

 چشمامو دوخته بودم به گلای قالی گلایی که با دستای مهربون و زحمتکشی داشت نقش یک گل زیبا رو روی دار قالی جلوه میداد که یهو بی هوا اشکهام از رو گونه هام سر خورد و افتاد رو دستای محمد به خودم اومدم دیدم جلوی منه داره بهم از همون لبخندهای زیبا مثله همیشه تحویلم میده بهش گفتم آخه تو دیگه کی هستی مگه خودت کار و زندگی نداری همش دنبال سر منی که من چیکار میکنم چیکار نمی کنم حالا مثلا فکر کردی بازم غم و غصه دارم گفت نه دیگه هر چیزی یه دورانی داره فصل اون دوران هم تموم شده تو باید فصلی تازه از زندگی رو آغاز کنی میدونم خدا همیشه از اول باهات بوده که حالا تو الان به این جا رسیدی و این که خودت خواستی که از نو شروع کنی داشتم تو چشماش که از محبت برق میزد نگاه میکردم که حرفاش رو دیگه نشنیدم انگار دیگه تو این عالم نبودم رفتم به گذشته های سیاه به روزگار تلخ و مریض چه بد دورانی بود . چیکار کرده بودم الان وقتی یاد اون روزهای زشتم می افتم خیلی خجالت میکشم از همه چیز از همه کس با خودم میگم محمد منو چطور قبول کرده !!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هزارتا علامت سوال میاد جلوی چشام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا باورم نمیشد یه همچین فرشته ایی هم پیدا بشه فرشته براش کمه بهتره بگم یه انسان من واقعا لیاقت اونو ندارم خودم نفهمیدم دارم هق خق گریه میکنم که از صدای محمد به خودم اومدم دیدم داره صدام میکنه گلنوش گلنوش کجایی چی شد دختر خوب چی شد خانومی ؟ منو محکم بغل کرد آغوشش معنای چیزاهایی که نداشتم رو یادم آورد یادم آورد که چقدر از همه چیز دور بودم و فکر میکردم که خیلی . . . حالا یه تکیه گاه محکم و قوی دارم  . نمیدونستم برای چی دارم گریه میکنم برای گذشته هام یا برای اینکه خدا محمد رو سر راهم گذاشت شایدهم برای هر دو  ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت14:16توسط گلنوش | |