|
سلام به همه دوستای گلم دلم براتون یه خیلی تنگیده بود خیلی زیاد فقط میخوام بگم این مدتی که نبودم حالم اصلا خوب نبود و روحیه خوبی نداشتم
نمی خواستم بیام و شما مهربونا رو هم اذیت کنم
میدونم الانم که اومدم اما خیلی دل تنگم نمیدونم چطوری میتونم از این افسردگی لعنتی خلاص بشم
حتی طلوع خورشید طلایی هم خوشحالم نمیکنه وقتی به اطرافم نگاه میکنم جز ظلم و بدبختی چیزی نمیبینم
خیلی کلافم خیلی
مهربونا دلم میخواد برم یه جا داد بزنم بگم باباجون بسه دیگه تا کی باید شاهد خشم و نفرت باشیم .
به خدا بهشت خدا همین جاست فقط به شرطه حذف بدیها آره قربونتون برم یادش بخیر وقتی دوتا کبوتر عاشق رو میدیم دل تو دلم نبود اما حالا تا دو تا تازه به هم رسیده رو میبینم دلم میشکنه چون واقعا اونا دل خوشی ندارن واقعا آینده ای ندارن وای سره ما ها داره چه بلایی میاد نکنه خدا با ما قهر کرده
نکنه دیگه نمیخواد شاد باشیم وای که نمیدونین وقتی به مرگ فکر میکنم چه آرامشی میگیرم اما نمیدونم کی میمیرم و این آزارم میده من از دنیا بدم میاد دنیا دیگه دوست ندارم . دنیا تو با این همه بدیهات اشکمو درآوردی دیگه نمیخوامت خدا تو هستی ! صدای منو میشنوی داری منو نگاه میکنی خدا تو بدیها رو میبینی خدا خدا چرا دستای مهربونت رو از این دنیا دریغ کردی چرا قهر کردی ؟ چرا ؟ خب درسته که ما حیونهای دوپای زیادی روی زمین داریم که بعضی وقتا اونا رو با آدما اشتباهی میگریم درسته که حیونای چهار پا به حیونهای دوپا شرف دارن بیچاره دله انسان ها که از دست این حیونای دو پا خونه من دلم میخواد سینه ام رو بدرم و این همه نفرت رو از این حیونهای دوپا بریزم بیرون چون دیگه تحمل سنگینیش رو ندارم دارم داغون میشم بچه من خیلی افسردم خواهش میکنم کمکم کنید دوستای گلم دلم خیلی گرفته
و من چه ذوقی کردم وقتی که جعبه رو باز کردم و دیدم . . . من داخل جعبه عروسکه خیلی ناز و مهربون دیدم خیلی خوشگل بود عاشقش شدم و پریدم بغله بابام و کلی ازش تشکر کردم . مامنم خیلی باهال برگشت و گفت آخه گلنوش دخترم تو دیگه از سنن و ساله عروسک بازیت گذشته دخترم خنده دار نیست که تو عروسک بغلت کنی ماشالا شما خانومی شدی برای خودت من یه کم ناراحت شدم ولی به مامانم گفتم مگه من دل ندارم من خلی عروسک دوست دارم اما نمیشینم عروسک بازی کنم که فقط عروسک ها رو خیلی دوست دارم بابام گفت اذیتش نکن بذار راحت باشه هرکی به یه چیزی علاقه داره و من رفتم اتاقم و یه احساسی داشتم حتما باید برای عروسک لالایی میخوندم تا آروم می شدم انگار این وسط من خودم بودم و عروسک بهانه بود برای خوندن چرا اینقدر خوندن به آدم آرامش میده چرا چرا چرا ؟ و من لالایی ویگن رو خوندمو و اشک ریختم من خاطره ها دارم وا این لالایی ویگن الان هم که دارم مینویسم یه احساسی منو در خودش فروبرده وقتی یه اشک ریختم و لالایی خوندم انگار آروم شدم و خودم خوابم برد صبح که پاشدم روز از نو روزی از نو من خیلی سریع حاضر شدم تا برم مدرسه اینقدر دیر شده بود که حتی بندای کفشم رو هم نبستم و عجله عجله رفتم تا ماشین وسوار بشم داشتم کیفم رو نگاه میکردم که ببینم کتابی جا نذاشتم که احساس چشمی رو تنم سنگینی کرد و من نگاهم برگشت به همون ماشینی که قبل سوار شدم و شماره گرفتم و زنگ زدم اشکان بود که نگه داشت تا سوار شم . من ترسیدم . با هالت ترس رفتم عقب و نگاهمو دزدیدم . صدا زد خانومی سوار نمیشی . حالا چرا زنگ میزنی حرف نمیزنی ای رسمشه آخه . من خجالت کشیدم . ولی ترسیدم . وای خدایا مدرسه ام دیر شد چیکار کنم اینم که دست بردار نیست آخیش تاکسی اومد و من سوار شدم . از تو آیینه دیدم داره میاد ترسم بیشتر شد ای داده بیداد چیکا رداره میکنه کجا داره میاد دنبالم چرا داره میاد ؟ و من رسیدم به مقصد و رفتم داخل مدرسه آخیش راحت شدم اینجا که دیگه نمیتونه بیاد وقتی مدرسه تموم شد و من همش تو فکر اینکه این کیه و باز قضیه از چه قراره اومدم بیرون آخ باز دوباره این پسه دمه مدرسه ماست که ای بابا برام دست تکون داد . من به راهه خودم ادامه دادم نزدیکه مدرسه پارکی بود که من گاهی اوقات اونجا درس میخوندم و مسیر خونم هم از اونجا راه داشت . پیاده به سمته پارک رفتم . احساسه کسی که پشته سرته به من دست دا د . صدای لطفا صبر کن از پشت سرم شنیدم ناخودآگاه وایستادم برگشتم و اشکان رو دیدم . اشکان : سلام من : سلام من شما ؟ اشکان : من میخوام باهات چند کلمه ای صحبت کنم وقت داری ؟ من : نمیدونستم چی بگم و چی نگم مونده بودم ازطرفی هم میخواستم باهاش آشنا بشم مخصوصا اون چشاش من : اما خیلی کوتاه چون دیرم میشه من : ببخشید شما از کجا منو میشناسید ؟ اشکان : من فقط میخواستم بگم که میشه باهات راحت صحبت کنم میتونم اسمه قشنگت رو بدونم ؟ من : گلنوش اشکان : چه اسمه قشنگی داری مثه خودت ماهه من : خندم گرفت و گفتم من مثه ماهم اونم ماهه به اون قشنگی اشکان : پس چی حتی از ماهم قشنگتری من : میتونم بپرسم شما که قصده خر کردن ندارید دارید ؟ اشکان : این چه حرفی که میزنی دختر من : ببخشید اسمه شما چیه ؟ اشکان : من اشکانم من : چه خوب اشکان اما اصلا به گلنوش نمیاد و من مجذوب چشاش شده بود به خودم اومدم دیدم خیلی داره دیر میشه و معذرت خواهی کردم ولی ازم قول گرفت که حتما بهش زنگ بزنم و من هم قول دادم ادامه دارد . . .
اسم : گلنوش شهرت : دیوانه سن : ۲۴ سال محل سکونت : در حاله حاضر در گوشه ای از این تهرانه شلوغ وپلوغ محمد : ۳۰ ساله درحال حاضر ساکنه در گوشه ای از این تهران پر از دود و محمد همسره بنده میباشد با اجازتون مادر و پدر و برادر فعلا در کنارم نیستن به دلایلی همینطور که داشتم به این فکر میکردم که زنگ بزنم یا نزنم با صدای آرش که میکوبید به در ازجا پریدم به خودم اومدم به سمته در محکم و باشتاب رفتم از ترسه این که اتفاقه بدی افتاده باشه تو هاله خودم نبودم ( ای شیطون کجااااااااااااااااااا بودی من پام گیر کرد به ملافه تختم و محکم خوردم زمین و یه آخ بلند آرش درو باز کرد و هاج و واج می گه چی شد پس خانوم خانوما گلنوش ! چت شد دختر . من اصلا به فکر خودم نبودم فقط گفتم چی شده چه خبره چیزی شده ؟ مامان کجاست ؟ بابا نیومده ؟ میگه چرا این طوری پریشونی ؟ اتفاقی نیفتاده فقط من در زدم بام پیشت ببینم خواهره گلم چطوره فقط میخواستم حالت رو بپرسم ببینم رو به راهی ؟ اما نه مثه این که اوضات بد جوری ریخته به هم ها مامان رفته بیرون بابا هم نیومده میخوای بریم بیرون شاید یه کم هالت بهتر بشه گفتم نه میخوام استراحت کنم آرش اومد جلو یه بوسه ای زیبا بر پیشانی ام زد و دستا مو گرفت تو چشام نگا نگا کرد . گفت خواهرم گلم عزیز دله آرش اصلا نگران نباش من برادر بزرگترتم البته در اون که کوچکه تو ام شکی نیست لپمو کشیده بهم میگه میخوام همون گلنوشی باشی که بودی نمیخوام تو چشات غم ببینم . منم یه لبخندی زدم و اون بلند شد که بره دستشو ول نکردم محکم بغلش کردم گفتم ارش داداشی خیلی دوست دارم تو بهترین داداشه دنیایی آرش که رفت انگار یه کم خیالم راحت شد یه احساسه خوبی داشتم انگار بهتر میتونستم به اون پسره ( اشکان ) فکر کنم ببینم زنگ بزنم یا نزنم . اما از طرفی خیلی کنجکاو بودم تا ببینم این آقا پسری که منو میشناسه کیه وای بازم نکنه از دوستای آرشن و منو میپان ای خدا از دسته اینا من چیکار کنم باز یعنی میخواد برام دردسر بشه ؟ اما کسی خونه نبود منم که حسم گل کرده بود پاشدم زنگ بزنم آخ چشاش داشت دیونم میکرد وقنتی یادش افتادم اصلا نتونستم تحمل کنم پاشودم زنگ زدم بهش وای موقع شماره گرفتن بود که من دستام داشت میلرزید یاده خودم می افتم خندم میگیره صدامو داشتم صاف می کردم تا موقع حرف زدم ۳ نشه صدای بوق آزاد از پشت خط تلفن شنیده میشد و من در تب و تابه اینکه چی بگم و چطوری شروع کنم قلبم داشت می اومد تو دهنم . صدا اومد الو جانم بفرمائید . و من جواب ندادم و ارتباط رو قطع کردم ای داده بیدا دختره خلو چل چرا قطع کردی مگه مزاحمی وای چه صدای قشنگی داشت حتی صداش از صدای آرشم قشنگ تره ای کاش باز بشنوم صداشو اما نه دیگه زنگ نمیزنم شب بابا که اومد خونه شام و که خوردیم داشتم با مامان جمع و جور میکریم که بابا صدا زد گلنوشم بیا پیشه بابا و من جانم بابایی اومدم . رفت پیشش گفت چشمای قشنگتو ببیند بابا و من بدون حرفی بستم و احساس بوسیدن گونه ام توسط پدرم چه لذتی داشت برام و گفت چشاتو باز کن یه کادو برام خرید بود گفت بیا بابا جان برای تو یه دونه دختره نازم و من چه ذوقی کردم وقتی که جعبه رو باز کردم و دیدم . . . ادامه دارد . . .
گذشت و گذشت تا اینکه من بالاخره وارده دبیرستان شدم ساله اول که تموم شد و من تنهای تنها بودم پریسا نبود . در این مدت فقط بهم نگاه میکرد و به حرفام گوش میداد دیگه از شیطونیاش خبری نبود منم خیلی اروم شده بودم کم کم وارد دوران جدیدی از زندگی شدم ساله دوم دبیرستان بود که اشکان وارده زندگی من شد و یه اتفاقه خیلی ساده من و اشکان رو با هم آشنا کرد . من مثه همیشه سوار تاکسی میشدم تا به دبیرستان برم و خیلی هم تو لاکه خودم بودم . و از همه جا بی خبر . . . اما همینطور که انتظاره ماشین رو میکشیدم تا بیاد و منو سوار کنه یعنی در واقع من سوار ماشین بشم . ماشینی که نگه داشت تا سوار شم اصلا حواسم نبود که شخصی و نباید به دلایله امنیتی سوارش نشم اما خب قربونه حواسه جمع منم که حواس نداشتم سوار شدم . و اصلا هم نگاه به راننده نکردم و عقبه ماشین نشستم و مقصدم رو به راننده گفتم راننده که جواب داد چشم قربان چاکریم در بست من به خودم اومد اول گفتم شاید آشنا باشه نگاهی از تو آئینه بهش انداختم و چشم غره ای رفتم اما نمیدونم چرا با اولین نگاه دلم یهو یه جوری شد انگار تو دلم داشتن رخت میشستن مادر جون دیونه که بودم دیونه تر شدم . اما چیزی نگفتم که اونم حرفی نزنه . وقتی منو رسوند بهم گفت من چند وقته که شما رو زیره نظر دارم و ازتون خوشم میاد این شماره منه خواهش میکنم یه بار هم که شده بهم زنگ بزن منم ناخوداگاه شمارشو گرفتم و بیدونه اینکه خداحافظی کنم ازش فقط قشنگ نگاهش کردم تا تو خاطرم بمونه میدونی چی باعث شد که من از نگاهش خوشم بیاد آخه چشاش عینه پریسا شیطون و پر از عشق و محبت بود وقتی از چشاش اینطوری برداشت کردم این شد که دلم اون طوری شد احساسه خاصی داشتم پاهام یارای راه رفتن نداشت انگار دوباره پریسا رو دیده بودم دلم میخواست بازم کنارم بود و من به چشاش نگاه میکردم دلم میخواست دستاشم بگیرم و ببینم مثه دستای پریسا گرمه آخه تو زمستون وقتی که برف بازی میکردیم بعد از اینکه کلی گوله برفی درست میکردیم و اشک همو در میاوردیم پریسا با یه ها دستاش میشد کوره و من تو دستای مهربونش چه گرم میشدم بعضی وقتا به پریسا میگفتم چی میشد تو پسر بودی و با هم ازدواج میکردیم و اون خیلی شیطون میخندید و میگفت صبر کن یه شوهر برات پیدا کنم لنگه خودم که با من مو نزنه پریسا جونم کجایی که الان یکی با چشای عینه خودت پیدا شده خدا کنه قلبشم مثه تو باشه سر کلاس اصلا اونجا نبودم و من داشتم رو ابرا با اون چشا پرواز میکردم داشتم زندگی میکردم اون دختره بغل دستی که پارسالم تو کلاس هم بودیم برگشته بهم میگه تو این یک ساله اولین باره لبخندت رو میبنم ببین چقدر خوشگلتر میشی حیف نیست لبخند و از رو لبات میدزدی من اما در فکر اینکه اون کیه و چرا از من خوشش میاد من یه دختره افسرده چی شده تو این جماعت دختره برو رو دار منو دیده و شماره داده من وقتی به خونه رسیدم ولو شدم رو تخت یه لیوان آب رو عسلیه بغله تختم بود اونم برداشتم و خالی کردم رو صورتم و خندیدم گفتم گلنوش تصمیم بگیر که بهش زنگ بزنی یا نزنی و من به فکر او تا زنگ بزنم یا نزنم بودم که . . . ادامه دارد . . . گلنوش بعدا نوشتم : آرتيميس عزيز برام آدرسه وبتو نذاشتي كه من جوابتو بدم گلم
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تابه منی بازم منو خط میزنی باید تو رو پیدا کنم توبا خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثه من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی مپره باید تور و پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی وای خدا جون همش دارم این چند وقته به این آهنگ گوش میدم آخه چرا نمیتونم دل بکنم ازش چقدر من دوستش دارم خب خانوم ها وآقایونه منحرف منظور آهنگ بود نه کسی یا چیزی شما نظرتون راجع به این آهنگ چیه نظر خاصی دارین یا نه ؟ متظره همیگتیون هستم روز و شب خوش برهمگان من جمله دوستان و یاران مهربان
سلام به همه دوستاي گل و مهربونه و عزيزه دله گلنوش . منو بايد ببخشين كه يه كم تبل شدم مااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااان واي من ميميرم واسه اين مهران مديري خيلي دوستش دارم ( آيكنه يه دختري كه خفن دوستش داره ) ميدوني من عاشقه چي مهرانم عاشقه هنرش عاشقه اين كه عاشقانه كار ميكنه واز جون مايه ميذاره و تلاشش براي آوردن لبخند رو لباي منو تو هستش . كي ميگه نه ! همه دوستش دارن خب نميتونم بگم بگذريم چون گذشتن ازش سخته اما چون تا خاموش نشدم بايد سريع بنويسم . پس ميگم براتون خوب گوش كنيد و به اين گلنوشه تنها گوش جان بسپاريد . داشتم به چايي كه ريخته بودم نگاه ميكردم و ميديدم كه داره بخار ازش بلند ميشه و داغه داغه توحيات نشسته بودم رو زمين هيچي زيرم نداخته بودم ميخواستم زمينو حس كنم حس كنم گرم و سرد بودنش رو يهو ياده اون موقع افتادم ياده خودم و پريسا . . . بي اختيار دست بردم سمته استكان . چايي داغ بود نفهميدم اما تا ته سوختم وقتي به خودم اومدم ديدم استكان از دستم افتاد و شكسته از چايي هم خبري نيست زبون صاحب مرده هم سوخته و تو دلم دارم به خودم دهن كجي ميكنم . اي بابا تو هم با اين حس و حالت ، ديووووووووونه ! حالا من موندم و اين خرده شيشه ها رفتم جارو و خاك انداز آوردم و جمع شون كردم . يه تيكه خيلي زير رفت تو دستم يه كم خون اومد ياده بچگي افتادم ياده اون موقع كه گلدونه گرون قيمته مامانو شكستم و پام زخمي شد و گريه كردم بعدش مامان عصباني شد چون يادگاره مادرش بود . مامانم با هام قهر كرده بود . من طاقت نداشتم و آغوش گرمه مامانم رو ميخواستم و پدرم چه مهربانانه منو آروم كرد بي منت حتي يادمه شب پيشم خوابيد و با دستاي مهربونش موهامو نوازش كرد تا من بعد از اون همه گريه اي كه كردم خوابم برد . . . چقدر سخته تنها شدن چقدر سخته نه روزگارو نفرين بكنم نه سرنوشته سياه خودمو بهتره خرده شيشه ي ريزي كه دستم رفته رو بيرون بيارم و خونشو پاك كنم تا جايي آلوده نشه . اين فقط يه خراشه سطحي و در برابر زخمهاي روزگار كه براي من و تو رقم ميزنه چيزي نيست اما چرا اين همه به چشم مياد ؟ بعد از اينكه جمع و جور كردم يه نگا به حوض انداختم و رفتم سراغش . رفتم پاچه هاي شلوارم رو زدم بالا و خيلي قشنگ نشستم لبه حوض و پاهامو كردم تو آب . واي خداي من چه لذتي داره هوا گرم شده و من زيره آسمونه تو ، تو اين آبه زلال . . . به ماهي هاي قرمز سلام دادم بهشون گفتم ببخشين مزاحمتون شدم . چاره اي نداشتم هوا گرمه منم تنها بودم شما مهمون نمي خواين ؟ ماهي هاي عاشق چيزي نگفتن اما فك كنم خوشحال شدن چون همش اين ور و انور ميرفتن ميدوني انگار داشتن از خوشحالي برام ميرقصيدن . با خودم گفتم چقدر خوب ميشد كه يهو جادو ميشد و من يه ماهي قرمز كوچولو ميشدم و ميرفتم پيشه ماهي ها و باهاشون هم بازي ميشدم . اما نميشه جادو نميشه . خب تو خيالم كه رفتم چه خوش رفتم . جاتون خالي . خوش گذشت هيچ ميشه كسي زندگيش يادش بره ميشه نه نميشه . اون موقع كه پريسا تنهام گذاشت و رفت و من تنها شدم چي نه يادم نميره . نه نميخواستم قبول كنم پريسا رفته . پريسا چرا تنهام گذاشتي پس من چي ؟ منو گذاشتي با يه عالم خاطره خودت كجايي زيره يه عالمه خاك نه نميشه منم ميام پيشت تصميم گرفتم . برم پيشه پريسا به هيچ چيز ديگه اي فك نكردم روحم آروم و قرار نداشت داشتم لحظ شماري ميكردم براي رفتن ذهنم تهي بود تهي از هر چه هست بي آنكه به خود بيام و واقع بين باشم اصلا هيچ نميديدم هيچ فقط . . . و اما گناهي كه كه كردم بي اذن معبود جان دادنم بود . و من چه گناهكارانه در فكر رسيدن به دوستم بودم از سره ناداني نه چيزه ديگري ميذارم به حساب مريضيم اما اگر مرده بودم چي ؟ من خودم را مقصر ميدونستم اينكه چرا من باهاش نرفتم و شايد اگه رفته بودم اين اتفاق . . . يه نامه نوشتم البته كاغذش خيس شده بود اينقدر كه گريه كردم من نوشتم براي همه كه من هم رفتم پيشه پريسا دنبالم نگردين . فقط در حدي ميدونستم كه اين قرصا قوي هستن همشو درآوردم و خوردم بعدش هيچي نفهميدم سر از بيمارستان درآورده بودم . همه بالا سرم مامان و بابا و داداش و مامان و باباي پريسا همه شون گريه ميكردن . صداي مامانم كه گريه ميكرد وقتي چشامو باز كردم ديدم گريه ميكنه و موهاشو ميكنه همشون با باز شدن چشمام انگار كه من دوباره متولد بشم يه همچين حالتي داشتن . ولي من . چرا من هنوز اينجام چرا نرفتم پيشه پريسا ؟! بابا : آروم باش دخترم تو بايد پيشه ما باشي چرا ميخواستي مارو تنها بذاري اين صداي پدري بود كه در صدايش التماس و خواهشش را از دختري كه همه اميد اوست مي شنيدم . اما من : چرا پس پريسا منو تنها گذاشت چرا ؟ چرا بي من رفت ؟ چرا عهد شكني كرد ؟ منم ميخوام نباشم . مامانه پريسا اومد جلو دخترم تو براي من مثه پريسا ميموني نميخوام تو رو هم از دست بدم كلي منو بوس كرد و بغلم كرد . مامانم اينقدر چنگ انداخته بود به صورتش وقتي اومد جلو گفتم مامان با خودت چيكار كردي با گريه گفت عزيزم تو با خودت چيكار كردي مگه مامانو دوست نداري كه اين كارو كردي ؟ چرا ميخواستي تنهام بذاري گلنوشم ؟ بغلم كرد . انگار سالها بود ازش دور بودم گريه كردم گريه كردم با گريه گفتم مامان ببخش آخه من دلم براي پرسيا تنگ شده . مامانم گفت خب ماهم دلمون برات تنگ نميشه بلكه دق ميكنيم مي فهمي من گريم بيشتر شد . همش بخشش و بخشش رو زمزمه ميكردم . چيزي به نام خدا يادم اومد . شرمنده شدم . گريه كردم . بخشش و بخشش خواستم ولي هنوز پريسا تو ذهنم بود اون نگاهاش اون شيطونياش اون حرفاي درگوشي اون خنده هامون اون لوس بازيامون نه هيچي از يادم نميره سخته به خدا سخته بي تو بودن را نميخوام . . . بعد از چند روز كه در بيمارستان بودم اومدم خونه و اونا همشون مثه پروانه دورم ميچرخيدن . اما من هنوز دلم پريسا رو ميخواست همش باهاش تو اتاقم حرف ميزدم . از حامد خبري نبود چون اوضاع روحيم رو ديده بود و ميدونست كه موقعيت مناسبي ندارم و ازش ممنونم كه سه پيچ نبود و حالم رو بهم نزد . فك كنم راست ميگفت دوستم داره . بعد از مدتي كه گذشت و من كه كلي از درس و زندگي عقب افتاده بودم . تونستم با كمكه خدا و محبتاي خانواده ام يه كمي جبران كنم . اما هنوز حالتهاي افسرده گي در من ديده ميشد . و حتي گاهي كار به درمانگاه كشيده ميشد . حامد بعد از مدتي سر و كله اش پيدا شد و اظهار تاسف كرد . و من بهش گفتم ديگه به هيچ وجه ممكن نميخوام ادامه بدم چون نه حوصله خودم رو دارم و نه حوصله يكي ديگرو و كلا ميخوام تنها باشم . و اون هم بعدا دست نوشته اي به من داد و براي هميشه رفت . وقتي پاكت رو باز كردم عكسه يه دختر و پسري كه سياه بود و وسطه اونا يه قلبه قرمز خودنمايي ميكرد و اين برام مفهومه سنگيني داشت اما چاره اي نبود و راهي بود كه انتخاب كرده بودم و تو اون پاكت يه نامه بود كه وقتي بازش كردم عطره گله خشك شده اي كه داخله نامه بود كه در فضاي اتاقم پيچيد . چه خوش عطري داشت اين گله خشك شده كه باعشق خشك شده بود و چه زيبا بود و پايين نامه از عطره خودش زده بود تا هرگز از ياد نره اما اين كارا لازم نبود چون من فراموش نميكردم من هيچ چيز رو فراموش نميكنم . در نامه نوشته شده بود كه من دوستت داشتم و دوستت دارم و دوستت خواهم داشت . چه كردي با دله من كه دل كندن آسون نيست . عشقه تو ويران كرد مرا در خود شكستم . . . خيلي زود بود براي اين حرفا كه من بفهمم واقعيت داره يانه من تمامه ذهنم متمركزه پريسا بود و نميتونست جاي ديگه باشه . من مريض شده بودم افسردگي داشتم . گذشت و تا اينكه . . . ادامه دارد . . . امضاء : دوسته شما گلنوش
|
About![]()
من یه گلنوش تازه متولد شده هستم تازه شکوفه کردم و میخوام به بار بنشینم مثله بارون پاک پاکم مثله آبی آسمون آبی مثله آب چشمه زلال اینجا میخوام از تمام زشتیها و زیبایی هایی که در برگ برگ دفتر زندگیم تجربه کردم بنویسم میخوام گلنوشی رو که از روزگار زخمهای زیادی خورده و بخاطرش به مرز جنون رفته تا ته مرگ مرگی که میخواست خودش برای خودش رقم بزنه نه خدای خودش میخوام از رهاییش بگم از پروازش تا اوج آسمونا که چطور توی این چرخ روزگار از تو زیبایی ها چرخید و لیز خورد و افتاد تو دره زشتیها و بعدشم یه نوری اونو نجات داد بهش بال پرواز داد آخه بالام شکسته بود و قدرت پرواز نداشتم اما اون منو رها کرد از تمام زشتیها و من با پروازی دوباره به سوی زیباییها متولد شدم . شدم یه گلنوش رنگین کمونی که هر رنگش میتونه فصل جدیدی تو دفتر زندگیم باشه میتونه همش زیبا و خوندنی باشه میتونه آسمونی باشه . Archivesهفته سوم آبان 1388هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 Links
نيلوفر جون |